در شب سرد و باراني ٢٩آذر ١٣٤٣در روستاي ابتر ،پسري سرحال و قوي بدنيا امد كه با گريه اش ،فضاي خانه پر از شادي و خوشي شد .پدرش نامي به معناي پر اهميت و مهم برايش انتخاب كرد ،و پشت اين نام گذاري براي پدر يك احساس زيبا ولي غريب هم وجود داشت و يا شايد زنده كردن نام پدرش برايش قوت قلبي در اعماق وجودش ميشد !!! و صد البته شايد ميخواسته پسرش ،مثل پدربزرگش شود ،مهربان ،راستگو ،ديندارو قران خوان ،پر تلاش و بخشنده بود.

شهید مهیم ستوده
و مهيم در كودكي از خودش كنجكاوي و ارتباط گرفتن با بقيه را نشان ميداد ،پسري شيرين سخن كه با سن كمش دوستهاي بسياري داشت . سال اول دوران ابتدايي را در روستاي دامن و سال بعدش را در بمپور به وادي دانش وارد شد و بعد از آن كه ابلاغ ادامه فعاليت معلمي پدر به ابتر زده شد ، دوران راهنمايي را در روستاي پدري و مادريشون به اتمام رساند.
در سال اول ابتدايي ، ماشين سواري را از پدرش ياد ميگيرد در آن سالها ،ماشين در شهرها و روستاها بسيار كم بود ، و بعد از خريد ماشين توسط پدرم ، يكي دو سال بعد همسايه هاي ديوار به ديوارمان كه هم فاميل و همكار پدر بودند ماشين خريدند و تا مدتها بيرون كردن ماشين همسايه ها از كوچه و بردن اينطرف و انطرف توسط مهيم كه اون زمان كلاس سوم ابتدايي بوده انجام ميشده تا اونها راه مي افتند . در ٨سالگي ني هاي كه براي ساخت خونه هاي روستايي استفاده ميشده را از روستاي دامن با ماشين به تنهايي مياره.خيلي بزرگتر از سنشون بود و مسوليتهايي كه شايد جوانان به خوبي نميتوانستن انجام بدهند ايشان به خوبي مسوليتها و كارها را انجام ميداد.
با توجه به محبت و مهرباني كه پدر شهيد با بقيه داشتن و ماشين هم توي روستا كم بوده ، اهالي هر ساعتي از روز و شب اگه به مشكلي ميخوردند يا مريضي داشتند به خونه پدر شهيد مراجعه ميكردند و اون هم با روي گشاده و خوشحالي كار اونها را انجام ميداده يا مريضهاشون را تا ايرانشهر خودشون يا مهيم ميرسوندن و مريضاني را كه دستشون تنگ بوده هم كمك ميكرده و اونهايي كه تنها بودن را همراهي ميكردن تا توي شهر سرگردون نشوند .بسياري از افراد مال،خواب ،استراحت و وقتشون را خيلي دوست دارند كه حتي حاضر نميشوند در هنگام سختي و گرفتاري به بقيه كمك بكنند ولي رفتار خوب و دلسوزي ذاتي خانواده شهيد باعث شده بود كه مردم روستا و اقوام با آنها راحت باشند و به آنها مراجعه كنند.
مادر شهيد هر جا كسي مريضي ميشديا عروسي و پرسه اي داشتن ،براي عيادت و بازديد و شركت در مراسم ها از همه جلوتر بود و به فرزندانش هميشه سفارش ميكرد كه با همشهريها و اقوامتون رابطه تون را قطع نكنيدو هميشه براي ديدنشون شما پيش قدم باشيد و هيچ موقع نشد كه به دارايي و داشته هاي بقيه حسادت بكنند يا غيبت بكنند و بد بقيه را هيچ وقت نميگفتند و هميشه به نيكي از بقيه اسم ميبردن و اين رفتار والدين باعث شده بچه هاشون همه رو خوب ببينند و با احترام با بقيه رفتار كنند و بر اثر تربيت پدر و مادر بچه ها احساس ميكردند كه بقيه خواهر و برادر پدر و مادرشون هستند و كوچكترها مثل برادر و خواهر خودشون هستند .و مهيم بعنوان برادر بزرگتر و فرزند ارشد خانواده روي رفتارهاي خواهرهاش و برادر كوچكش خيلي حساس بود.
يك بار موقع مرخصي كه از جبهه اومده بود،بعنوان بردار كوچكتر كه خيلي هم دوستم داشت ولوس بودم ،موقع خداحافظي من با يكي از اعضاي خانواده درگير شدم ويك حرف زشت و فحشي به طرف مقابل دادم كه شهيد دست منو گرفت برد توي اتاق و پرتم كرد يك گوشه ،كه اشكم در اومد و بهم گفت ما ها جونمون را بخاطر اينكه كسي به ناموسمون حرفي نزنه و چپ نگاهشون نكنه داريم ميدهيم و تو بعنوان يك مرد ، نسبت به خواهر و مادر خودت و بقيه مسولي و نبينم فردا پدر و مادرمون و خواهرامون به خاطر كارهاي تو ناسزا و فحش بخورن . يك جورهايي ميتونم بگم كه تمام جوانهاي انقلابي ، همه ايرانيان را ناموس خود ميدونستن و توهين به زنان و دختران برايشان غير قابل تحمل بود .
و براي ادامه تحصيل و گذراندن دوران متوسطه به ايرانشهر مي آيد و در رشته علوم تجربي در دبيرستان فاروق اعظم مشغول به تحصيل ميشود كه در آن دوران بسياري از هم دوره هايشان به خارج كشور ميروند و به ايشان هم پيشنهاد ميدهند كه ايشان ميگويد عادت نيستم در زمان سختي (اشاره به جنگ تحميلي)فرار كنم .توي روستا اتاق ايشان تقريبا ١٢متر مربعي ميشد كه يك قسمتش كتابخانه بود از كتابهاي مذهبي،تاريخي ،سياسي كه ميگفت غذاي روان آدمي مطالعه و دانشه .
بسياري رفتن به خارج از كشور و يك عده ادامه تحصيل دادن و ايشون هم دفاع از ميهن را پسنديدن ،رفتن و هر بار كه مي اومد يك زخم كوچكي داشت ،يك بار تركش كوچك ،يك دفعه خراش گلوله و يك بار هم با درد بسيار از شهيد شدن رفيقها و رفتن همرزمانش.
قرار بود بعد از آمدن از جبهه عروسيشو بگيريم و وسايل و لباسهاشو مادر و خواهرهاش آماده كرده بودن و پدر سه اتاق به اتاقهاي خونه اضافه كرد تا دامادمون اين سري بياد جشنشو بگيريم كار ساختماني تمام شده بود و گچ كار سفيدكاري سالن قديمي و گلي را به آخر رسونده بود كه يكدفعه از روي تخته افتاد و درب حياط زده شد و پدر هق هق كنان دم در نشست و چند دقيقه بعد از اون ،گريه و ضجه براي از دست دادن پسر ،برادر و عزيزمون بود و داماديه مهيم پيش صالحين و همرزمانش در دنياي ديگر برگزار شد و در اتاقهاي تكميل شده ،دعا براي خوشبختيش بود.و اون روز دوم خرداد سال ١٣٦٧بود.
گهواره اي كه پدر براي تولد مهيم گرفته بود همچنان سالم هست و بچه هاي متولد شده را درون اون ميزاريم و همچنان مادرم با لالايي خواندن براي نوزادان ،اشك ميريزد و ميدانيم كه در گهواره مهيم اش را ميبيند .
تولد: ابتر از شهرستان ايرانشهر سيستان وبلوچستان
شهادت :شهر سومار از شهرستان قصرشيرين استان كرمانشاه