۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » جدیدترین اخبار » ویژه ها
  • شناسه : 9932
  • 10 سپتامبر 2019 - 10:08
  • 362 بازدید
  • ارسال توسط :
شهید مهیم ستوده شهادت :شهر سومار از شهرستان قصرشيرين استان كرمانشاه

شهید مهیم ستوده

در شب سرد و بارانی ٢٩آذر ١٣۴٣در روستای ابتر ،پسری سرحال و قوی بدنیا امد که با گریه اش ،فضای خانه پر از شادی و خوشی شد .پدرش نامی به معنای پر اهمیت و مهم برایش انتخاب کرد ،و پشت این نام گذاری برای پدر یک احساس زیبا ولی غریب هم وجود داشت و یا […]

در شب سرد و بارانی ٢٩آذر ١٣۴٣در روستای ابتر ،پسری سرحال و قوی بدنیا امد که با گریه اش ،فضای خانه پر از شادی و خوشی شد .پدرش نامی به معنای پر اهمیت و مهم برایش انتخاب کرد ،و پشت این نام گذاری برای پدر یک احساس زیبا ولی غریب هم وجود داشت و یا شاید زنده کردن نام پدرش برایش قوت قلبی در اعماق وجودش میشد !!! و صد البته شاید میخواسته پسرش ،مثل پدربزرگش شود ،مهربان ،راستگو ،دیندارو قران خوان ،پر تلاش و بخشنده بود.

شهید مهیم ستوده
و مهیم در کودکی از خودش کنجکاوی و ارتباط گرفتن با بقیه را نشان میداد ،پسری شیرین سخن که با سن کمش دوستهای بسیاری داشت . سال اول دوران ابتدایی را در روستای دامن و سال بعدش را در بمپور به وادی دانش وارد شد و بعد از آن که ابلاغ ادامه فعالیت معلمی پدر به ابتر زده شد ، دوران راهنمایی را در روستای پدری و مادریشون به اتمام رساند.
در سال اول ابتدایی ، ماشین سواری را از پدرش یاد میگیرد در آن سالها ،ماشین در شهرها و روستاها بسیار کم بود ، و بعد از خرید ماشین توسط پدرم ، یکی دو سال بعد همسایه های دیوار به دیوارمان که هم فامیل و همکار پدر بودند ماشین خریدند و تا مدتها بیرون کردن ماشین همسایه ها از کوچه و بردن اینطرف و انطرف توسط مهیم که اون زمان کلاس سوم ابتدایی بوده انجام میشده تا اونها راه می افتند . در ٨سالگی نی های که برای ساخت خونه های روستایی استفاده میشده را از روستای دامن با ماشین به تنهایی میاره.خیلی بزرگتر از سنشون بود و مسولیتهایی که شاید جوانان به خوبی نمیتوانستن انجام بدهند ایشان به خوبی مسولیتها و کارها را انجام میداد.
با توجه به محبت و مهربانی که پدر شهید با بقیه داشتن و ماشین هم توی روستا کم بوده ، اهالی هر ساعتی از روز و شب اگه به مشکلی میخوردند یا مریضی داشتند به خونه پدر شهید مراجعه میکردند و اون هم با روی گشاده و خوشحالی کار اونها را انجام میداده یا مریضهاشون را تا ایرانشهر خودشون یا مهیم میرسوندن و مریضانی را که دستشون تنگ بوده هم کمک میکرده و اونهایی که تنها بودن را همراهی میکردن تا توی شهر سرگردون نشوند .بسیاری از افراد مال،خواب ،استراحت و وقتشون را خیلی دوست دارند که حتی حاضر نمیشوند در هنگام سختی و گرفتاری به بقیه کمک بکنند ولی رفتار خوب و دلسوزی ذاتی خانواده شهید باعث شده بود که مردم روستا و اقوام با آنها راحت باشند و به آنها مراجعه کنند.
مادر شهید هر جا کسی مریضی میشدیا عروسی و پرسه ای داشتن ،برای عیادت و بازدید و شرکت در مراسم ها از همه جلوتر بود و به فرزندانش همیشه سفارش میکرد که با همشهریها و اقوامتون رابطه تون را قطع نکنیدو همیشه برای دیدنشون شما پیش قدم باشید و هیچ موقع نشد که به دارایی و داشته های بقیه حسادت بکنند یا غیبت بکنند و بد بقیه را هیچ وقت نمیگفتند و همیشه به نیکی از بقیه اسم میبردن و این رفتار والدین باعث شده بچه هاشون همه رو خوب ببینند و با احترام با بقیه رفتار کنند و بر اثر تربیت پدر و مادر بچه ها احساس میکردند که بقیه خواهر و برادر پدر و مادرشون هستند و کوچکترها مثل برادر و خواهر خودشون هستند .و مهیم بعنوان برادر بزرگتر و فرزند ارشد خانواده روی رفتارهای خواهرهاش و برادر کوچکش خیلی حساس بود.
یک بار موقع مرخصی که از جبهه اومده بود،بعنوان بردار کوچکتر که خیلی هم دوستم داشت ولوس بودم ،موقع خداحافظی من با یکی از اعضای خانواده درگیر شدم ویک حرف زشت و فحشی به طرف مقابل دادم که شهید دست منو گرفت برد توی اتاق و پرتم کرد یک گوشه ،که اشکم در اومد و بهم گفت ما ها جونمون را بخاطر اینکه کسی به ناموسمون حرفی نزنه و چپ نگاهشون نکنه داریم میدهیم و تو بعنوان یک مرد ، نسبت به خواهر و مادر خودت و بقیه مسولی و نبینم فردا پدر و مادرمون و خواهرامون به خاطر کارهای تو ناسزا و فحش بخورن . یک جورهایی میتونم بگم که تمام جوانهای انقلابی ، همه ایرانیان را ناموس خود میدونستن و توهین به زنان و دختران برایشان غیر قابل تحمل بود .
و برای ادامه تحصیل و گذراندن دوران متوسطه به ایرانشهر می آید و در رشته علوم تجربی در دبیرستان فاروق اعظم مشغول به تحصیل میشود که در آن دوران بسیاری از هم دوره هایشان به خارج کشور میروند و به ایشان هم پیشنهاد میدهند که ایشان میگوید عادت نیستم در زمان سختی (اشاره به جنگ تحمیلی)فرار کنم .توی روستا اتاق ایشان تقریبا ١٢متر مربعی میشد که یک قسمتش کتابخانه بود از کتابهای مذهبی،تاریخی ،سیاسی که میگفت غذای روان آدمی مطالعه و دانشه .
بسیاری رفتن به خارج از کشور و یک عده ادامه تحصیل دادن و ایشون هم دفاع از میهن را پسندیدن ،رفتن و هر بار که می اومد یک زخم کوچکی داشت ،یک بار ترکش کوچک ،یک دفعه خراش گلوله و یک بار هم با درد بسیار از شهید شدن رفیقها و رفتن همرزمانش.
قرار بود بعد از آمدن از جبهه عروسیشو بگیریم و وسایل و لباسهاشو مادر و خواهرهاش آماده کرده بودن و پدر سه اتاق به اتاقهای خونه اضافه کرد تا دامادمون این سری بیاد جشنشو بگیریم کار ساختمانی تمام شده بود و گچ کار سفیدکاری سالن قدیمی و گلی را به آخر رسونده بود که یکدفعه از روی تخته افتاد و درب حیاط زده شد و پدر هق هق کنان دم در نشست و چند دقیقه بعد از اون ،گریه و ضجه برای از دست دادن پسر ،برادر و عزیزمون بود و دامادیه مهیم پیش صالحین و همرزمانش در دنیای دیگر برگزار شد و در اتاقهای تکمیل شده ،دعا برای خوشبختیش بود.و اون روز دوم خرداد سال ١٣۶٧بود.
گهواره ای که پدر برای تولد مهیم گرفته بود همچنان سالم هست و بچه های متولد شده را درون اون میزاریم و همچنان مادرم با لالایی خواندن برای نوزادان ،اشک میریزد و میدانیم که در گهواره مهیم اش را میبیند .
تولد: ابتر از شهرستان ایرانشهر سیستان وبلوچستان
شهادت :شهر سومار از شهرستان قصرشیرین استان کرمانشاه

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*